شبی شگفت (امید که این جمعه بیاید...آمین )

به نام خدا

راستش اصلا قرار نبود وبلاگم رو به روز کنم الان هم اصلا نمی دونم چی قراره بنویسم
 اما یک  سری اتفاقات من و وداشت تا کله ی سحری این کارو بکنم
  اجازه بدید برگردم به جمعه ی پیش تر یعنی حدود نه روز پیش
غروب جمعه بود و طبق عادت هر روز لب بالکن خونه نشسته بودم که صدای اذان بلند شد
اینبار صدای مسنی به طرز جالبی اذان می گفت که نظرم رو جلب کرد
پیرمرد بین هر بند از اذان دوبیت شعر هم می خوند که با ردیف نماز است نماز تمام می شد
البته این جریان تا پایان اذان ادامه پیدا نکرد اما همون لحظه احساس کردم دلم می خواهد یک شعر متفاوت بنویسم
و خب...غروب دلگیر جمعه و اذان و گرگ و میش هوس نوشتن یک شعر انتظار رو در من متولد کرد
بعد از کمی درد دل و راز و نیاز با خدا  قلم و کاغذی برداشتم
 اما به لطف سر درد های سریالی  ویکی دو تا درد دیگه  که سالهاست
مهمانم شده اند
 ودرست به سریالهای کره ایی 300 قسمتی  که تقریبا همه سال مهمون ادمن  روزی هم سه بار تکرار میشن شبیه هستند
از نوشتن شعر به نوشتن نسخه رسیدم
 و مغزم هم درست عین دستگاه نوار قلب بیمارستان که از شانس من اون شب هنگ کرده بود هنگید
خلاصه به لطف طب سر سوزنی و لطف اطبا نیمه شب به خانه برگشتم
و از فردای همان روز یعنی شنبه شب هر روز شاهد قسمت جدیدی از همان سریالهایی که گفتم بودم
و البته هوس نوشتن شعر انتظار همچنان همراه با سر درد در سرم موج میزد
تا جاییکه پنج شنبه صبح شاهدروند جدیدی
 از سریال بودم و معده ی مبارک که حالا دیگه برای خودش کلکسیون کاملی از انواع مسکنها  وارام بخش ها و
چی چی فن ها  وچی چی چی پام ها شده است صدایش در امد  و از خواب بیدارم کرد
بازهم از سر بی کاری و بی خوابی به قلم و کاغذ پناه اوردم دو خطی نوشتم که
البته به دلم هم ننشست
 و دوباره ماند برای بعد از روزمرگی ها
 عصر پنجشنبه هم  که معمولا انسانها بعد از یک هفته کار بیکارند جلسه ی
انجمن شعر بود و من علی رغم سردرد شدید با این امید که جلسه زیاد طولانی نشود
 شرکت کردم در جلسه ی انجمن هم یکی دو تا شعری که در مورد
 حضرت ولی عصر خوانده شد تلنگری بود که یادم نرود چه قراری با خودم دارم

خلاصه جلسه که البته به لطف حاشیه ها و گپ و گفتهایی که معمولا ته همه ی این جلسات هست جلسه هم به طو ل انجامید و شدت سر درد باز هم مجال نوشتن را از من گرفت
صبح جمعه عزم را جزم کردم که بعد از یک هفته بیماری ان هم از انواع مختلف
باز هم به بیمارستان محترم  ولی عصر (عج)
پناهنده شوم و کلاهی بر سر سردرهایم بگذارم
به لطف همان طب سر سوزنی البته از نوع طولانی ترش
 ساعت 4 عصر در حالی که سر درد هایم ظاهرا در بیمارستان جا مانده بود به خانه رسیدم
و خب بعد ازیک هفته بیماری و کارمندی کمی هم به شغل مقدس خانه داری پرداختم
و روزم شب شد تا ....
وقت خواب رسید
 البته وقت خواب انسانها معمولا ده تا دوازه شب ست اما ما فرشته ها عادتمان است که دو بخوابیم و شش بیدار شیم
و من هم ساعت دو  به تخت خواب پناهنده شدم
 وعزمم را جزم کردم که بخوابم و هفته ایی ارام  و بی سردرد و دردسر را شروع کنم
اما گویا سنگینی تکلیفی که از جمعه گذشته بر گردنم مانده بود نمی گذاشت که بخوابم
کلمات ذهنم را به بازی گرفته بودند
گاهی برای اینکه یادم نرود موبایل را بر می داشتم
و چیزی تایپ می کردم و دوباره خودم را می زدم به خواب اما فایده ایی نداشت
یکی دو ساعتی کلمات دور سرم چرخیدند و تصویر ها در ذهنم وول خوردند
 و همراه با انها اشکهایم هم جاری می شد و هر چه خودم را گول زدم که بس است و فردا خواهی نوشت
سر کلمات کلاه نرفت
ساعت نزدیک چهار و نیم بود دیدم نمی شود از جایم بلند شدم
 و لامپ را روشن کردم و قلم و کاغذ را برداشتم  وتصاویری که به ذهنم رسیده بود را
بدون اینکه در بند وزن و قافیه شان باشم یادداشت کردم
حالت عجیبی بود
بی اختیار اشک می ریختم
از اینهمه سر در گمی متعجب شده بودم
تا حالا بارها شعر نوشته بودم حتی هفته ها درگیر یک بیت شده بودم
اما هرگز اینگونه بی خواب و بی تاب نبودم
یک هفته خستگی و دوسه شب نخوابیدن پی در پی هم مانع از دور شدن کلمات از ذهنم نمی شد
احساس کردم دلم می خواهد با کسی این مطلب را در میان بگذارم
موبایلم را برداشتم و به نزدیکترین دوستم اس ام  اس زدم :
 "سلام ،نتونستم بخوابم ،ذهنم به طرز دیوانه کننده ایی درگیر یک شعر انتظار شده است دارن اذا ن میدن ،
گریه دارم ،نماز میخونم شاید بعدش خوابیدم"
]یکی هم نبود بگه ادم عاقل نصفه شبی مردم و واسه چی زا به راه میکنی به هر حال نمی دونم چرا فکر می کردم این کار ارومم می کنه
بلافاصله بعد از فرستاد اس ام اس تلفنم زنگ خورد دوستمو بیدار کرده بودم
(شرمنده بد خواب شدی تو که من و می شناسی شبا سایلنت کن )
بنده خدا کمی دلداریم داد و یک دقیقه و سی و هفت ثانیه حرف زدیم و قرار شد نماز بخوانم و بخوابم(بابت بد قولی عذر میخوام !!!)
چه اذان به موقعی بود
دلم شدیدا راز و نیاز می خواست
 وضو گرفتم و نماز را خواندم و در قنوت بی اختیار دعای فرج را خواندم
نمازم که تمام شد نگاهی به نوشته های شکسته و نصفه نیمه ام کردم
شوق نوشتن داشتم
در کمتر از 5 دقیقه
غزل تمام شد
متعجب شده بودم
انگار قافیه ها اماده بودند
به صف شده بودند تا به کار گرفته شوند
حالا خیالم راحت شده بود

البته به دو دلیل غزل را  نمی نویسم  یا لا اقل فعلا نمی نویسم اما شاید اسمش رو بذارم 


امید که این جمعه بیاید ...امین

یهو به ذهنم رسید

1-سرقت ادبی این روزها در کشورمان مثل انواع سرقتهای دیگه به راحتی اب خوردن اتفاق می افته ادم جرات نمی کنه کارای خاصش رو جایی بذاره
2- هنوز کامل نیست و نیاز به ویرایش و چکش کاری داره


خلا صه اینکه حدود ساعت پنج و نیم بعد از کمی تفکر و تامل باز هم به تخت خواب پناه بردم
و با خودم فکر کردم که یک ساعت هم از وقت اداری  می زنم و تا هفت و نیم می خوابم
البته دوستانی که من را از نزدیک می شناسند می دونن که معمولا چهار ساعت بیشتر نمی خوابم
اما با احتساب چند شب بیماری حس میکردم باید دو ساعتی بخوابم
اما...
سرم که روی بالش رفت حالا بهت و حیرت این اتفاق بود
 که نمی گذاشت بخوابم هر چه در جایم وول خوردم و سرم رو توی بالش فرو کردم
فایده ایی نداشت که نداشت
ساعت تقریبا 6 بود که ازجام بلند شدم و مشغول نوشتن این متن شدم
الان هم چیزی به هفت نمانده یعنی دقیقا 18 دقیقه ،  باید کم کم اماده بشم که برم
دارم فکر با خودم فکر می کنم
خدا کنه این بی خوابی حداقل تا ساعت پنج و نیم امروز که مجبورم بیرون از منزل باشم دوام بیاورد
سرتون رو به درد اوردم اگر مشکل تایپ داشت ببخشید فرصت ویرایش ندارم
یا حق

/ 28 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعيد مطوري/مهرگان

سلام بي تا عزيز وگرامي مطلب جالب وصادقانه اي بود ولذت بردم از خواندنش واميدوارم هميشه سلامت باشيد. مهرگان با دو تولد در شادمانه اش به روز است. كيك تولد ميخواهيد بفرماييد مهرگان باشيد

سها تابان

سلام شعر نمی گویم این بار راست می گویم... به دی روزم!!! و دعوتید. ماندگار باشی

سيمين پاشا

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام روز زن و روز مادر رو به شما بهترين خدا تبريك مي گم كاش از رنج نامه هاي مادر بودن كسي شعري مي نوشت كاش از اين اشوب هاي بي امان مادري كسي كوزه از آن خاك و گل مي سرشت تا وقت بازآمدن خنده به آن لب هاي خسته مادر چشمم به لبش خيره ماند و مادر هنوز بي تاب من است × سیمین ×

مهدی صادقیان

سلام ساده لوحی دیگه بسه غزلترانه با سوره ی ستاره بروزم

احمد تمیمی

سلام خانم امیری عزیز. روز زن و روز مادر رو به شما بانوی گرامی تبریک عرض می کنم.

فرناز ابراهيم زاده

بين تاريخ فقط زنده به گورت كردند كار سختي است در اين معركه پيدا شدنت به روزم.خوشحال ميشم بيايد[گل]

فرناز ابراهيم زاده

بين تاريخ فقط زنده به گورت كردند كار سختي است در اين معركه پيدا شدنت به روزم.خوشحال ميشم بيايد[گل]

شایان

درود لذت بردم [گل][گل][گل]