یه مشت درد دل

یادته دیشب بهم گفتی "خیلی بدی ،لجبازی ، نمیفهمی، درک نمیکنی ، بچه ایی...."
اره من خیلی بدم
یعنی از بچه گیام بد بودم
اونقدربد بودم که روی لباس سفیدی که واسه عیدم خریدم بستنی ریختم و ابروی مامانم رو بردم
اونقدربد بودم که اون عروسک قشنگمو که موهای بافته داشت
یواشی دادم به رویا دختر همسایمون
اونقدربد بودم که تو 8 سالگی نمره ی 18 گرفتم
اونقدربد بودم که وقتی دفتر ریاضی مو گم کردم از ترس به بابام نامه نوشتم که بابا منو ببخش
اونقدربد بودم که نقاشی تازمو تا شب دس می گرفتم
لب پله می نشستم
تا بابایی بیاد و اونو بهش نشون بدم
اونقدربد بودم که کاردستی مهد کودک داداش کوچیک رو من درست می کردم
اونقدربد بودم که مشقای شب داداش بزرگه رو می نوشتم
چون میدونستم اگه بابایی بیاد و مشقاشو ننوشته باشه
توی سرمای زمستون باید بره
زیر نور چراغ برق کوچه مشقاشو بنویسه
اونقدربد بودم که وقتی به جای استراحت دم عصر خونه رو جارومیزدم زیر فرش خورده اشغال مونده بود و مورچه ها صف کشیدن
اونقدر بدبودم که کفشدوزکای باغچمونو میذاشتم نوک انگشتای دستم که بالاشون در بیاد و بپرن
اونقدربد بودم که از گلای رز تو باغچه دزدکی یه دونشو میچیدم و می بردم سر کلاس
میذاشتم رو میز خانوم معلم
اونقدر بد بودم که وقتی بابایی زنگ میزد از سر کار
لج می کردم
که باهاش حرف بزنم
اونقدر بد بودم که دلم ماژیک میخواست مداد رنگی 24 رنگه ام دلم و زده بود
اونقدر بدبودم که به مامان دختر همسایمون نمی گفتم درساشو بلد نبود و خانوم انداختش بیرون
اونقدر بدبودم که دلم نمی خواست روز معلم واسه خانوم معلمم کادوی گرون گرون بخرم که دوستام کم بیارن
تازه اینا که همش مال بچه گیامه
اره من از اولش بد بودم
حالا شاید بد ترم
اونقدر بدم که نمیذارم مامانم بدونه توی این روزای سخت بی کسی
هر روز غروب دلم اونقدر میگیره
که میشنم لب بالکن
خیره میشم به درختای توی باغچه ی حیاط پایینیا به یاد حیاط خونه ی بچگیام
با درخت سیب گلابش که تابستون شاخه هاش خم میشد روی زمین به یاد توت فرنگیایی که همه حجم حیاطشو قرق کرده بودن
به یاد نعنا و تلخونایی که بوی تند زندگی می دادن
به یاد زنبوری که لبم و گزیده بود و لبم مثل یه بادکنک شده بود
به یاد شاخه ایی خورد تو چشم
به یاد عکسایی که همیشه توش یه چشم بسته میشه از افتاب
واسه سال 65 که برف اومده بود قد خودم
واسه اون عروسکی که توی عکس کنار گلدون از منم قد بلند تره
واسه عکسی که با لباس تور سفیدروی صندلی عروسی زن دایی با کیف عرووس خانوم انداختم
واسه اون پالتو سفید مشکیه اون پلنگیه
که داداش ترسونده بود منو و میگفت اگه باهاش بری تو بارون
رعد و برق بزنه
اتیش میگیری
واسه دعواهای داداشیا با دخترای همسایه
واسه کوچمون که همیشه بوی نسترن میداد
واسه همسایه هایی که بعد از سالها حتی اسمشون رو هم نمی دونستیم
به یاد خودکارای بابا که ما برداشتیم و گم کردیم و بعد زیر برف و توی سرمای زمستون سه تایی جریمه شدیم و رفتیم و از اقای...اسمش چی بود؟....؟نه یادم نمیاد همون که بغل میوه فروشی لوازم تحریر داشت
چهار تا خودکار خریدیم
سبز
ابی
قرمز
مشکی
....
به یاد شکلاتی پنج تومنی های
ممد اقا سوپری
به یاد روزی که سرم خورد توی شوفاژ شکست
به یاد گریه های که نکردم
بازی هایی که نکردم
بچگی هایی که نکردم
میزنم زار زار زیر گریه
اره من خیلی بدم

اره من خیلی بدم
تو هم اینو فهمیدی
اونقدر بدم که بعضی شبها
نمی فهمم که تو مهمون داری
من باید
مث بچه ی ادم
بذارم تو هم به کارات برسی
نمیفهمم که باید بزرگ بشم
قد دردایی که دارم
قد رنجایی که حق من نبود
قد زخمایی که پانسمان و مرهم نداره
قد غصه هایی که دم غروب دست به دامن چشام میشه که یه کم بباره
اره باید بزرگ بشم
اونقدر بزرگ که تو
مامان
بابا
داداشیا
مامان بزرگ
نتونن غصه ی من رو بخورن
من بشینم تنهایی
غصه ی همتونو بخورم
اما خب من نمیخوااااااااااااااام
نمیخوااااااااااام میفهمی
من دلم بغل میخواد
میخوام عین بچه ها لج بکنم
خودمو لووووووس بکنم
جای دیونه بگم ...دیفونه
بغلم بیاد توی پیاده رو
هی بگم منم میخوام
منم میام
یهویی هوای باروون بکنم
به من ربطی نداشته باشه که
اسمون ابر نداره
یهویی نصفه شبی دلم بستنی بخواد
لج کنم پاهامو محکم بکوبم روی زمین
هی بگم دلم می خواد
سرتق !!شم
عصبانیت بکنم
بعد بهانه بیارم
که دلم تنگ شده خب!!!
با یه بغض راستکی
بهت بگم
چرا هیشکی منو دوستم نداره ؟

خب چیکار کنم دله
ادم نیست
زبون خوش نمیفهمه
حرف حالیش نمیشه
عقل نداره
میخواااد
عین بچه میمونه که دلش همون ادامسی رو میخواد که دوستش خورد و تموم شد
مثل اون زن حامله ایی که
وسط سرمای زمستون نصف شب دلش توت فرنگی خواست
اصلا راه دور نمی رم میشه عین خود تو عین اون چیزایی که دلت میخواد
تو نمی گی
ولی خب دلت میخواد
تو نمیگی من می گم
منم می گم
منم می خوام
منم میام
منم ....

می دونی چقدر دلم می خواد فقط یه بار
هشت صبح زنگ بزنی
بگم چیه ؟
بگی هیچی دلتنگت شدم
یا یهو یه اس ام اس بزنی
یه دوبیتی
یا حتی "خوبی گلم و چه خبر "

بگذریم
خیلی طولانی شد
حوصلت هم سر رفت
تو کارای خیلی واجب داری
برو به کارت برس
روزت خوش

/ 27 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن حسنی

سلام خانم اشعار شما قشنگه بهتر از اینها هم می تونید بسرائید به شر ط اینکه جو شما را نگیره شیدم وقتی می ائی دلها را شیدا می کنی گلهای توی خونه را بازم تو پیدا می کنی گلهای سرخ قشنگ و..................... در هر حال موفق باشید ارادتمند شما حسن حسنی

پیمان

سلام بر خلاف نظر بیشتر دوستان می دونم که اینا دل نوشه های خاطرات کودکانه نیست. جوشش و تشنگی یه روح نا آرامه . یه موج متلاطمه که برای رها شدن وآرام گرفتن روی یه ساحل بی کران بی تابه. به هر حال قشنگ بود . موفق باشی

سها تابان

سلام بی تای عزیز یلی خوش حال شدم که در بلاگم دیدمت. و عجب بلاگ زیبایی داری. مث خودت ملیح[پلک] در مورد سایت من دیگه اونجا مطلب نمی ذارم.چرایی ش بماند. سر فرصت مطالب و شعرهات رو می خونم. ماندگار باشی

انجمن شعر شهربابک

سلام خانم امیری از اینکه به وبلاگ انجمن سر زدید خوشحالم... امیدوارم که این ارتباط محکم و مانا باشد... وبلاگ شمارو داخل وبلاگ انجمن لینک کردم... البته اگه موافق نیستید نظرتون را برام بنویسید. به امید دیدار... محمدحسین عباسی

سجاد

:)[ناراحت][ناراحت]

حمید غزلواره

[گل]خانم امیری دل نوشته های زیباتون و خوندم ذخیره کردم با دقت بخونم با افتخار لینک شدید

بهمن برهمن

این نوشته رو دوست دارم. حرف تمام زنهاییه که دوست دارن بتونن پیش هم نفسشون اونی باشن که می خوان. اینا رو درک می کنم چون عزیز ترین آدم زندگیم نمی تونه با هم نفسش اینجوری باشه. پس من باید براش اون خلا رو پر کنم. درک می کنم که چقدر سخته. درود به قلمتون.

سيد نعمت ا...كوچكزاده

باارزوي سعادت وپيشرفت هرچه بيشترشاعران وهنرمندان عزيز